Saturday, January 06, 2007

مرخصي طولآني و يلدا بازي که دير شده

امديم البته بچه ها فعلن يه چند روزه ديگه اضآفه موندن رفتيم و بد نبود ديد و بآزديد ساله نو شو هاي آيروني و دعواهايه لات بازي هموطنها شنيدن موزيک هاي قديمييه داريوش با رهبره ارکستره جديدش که يه پسره ايروني بزرگ شديه اينجاست رو به همه توصيه ميکنم عجب حالي کردم با اين صدا يه تصادف هم کرديم که خسارته جاني نداشت ولي دو تا ماشين داغون شدن باز اين نسله سه يا چهار ايروني رو من ديدم و حالم گرفته شد اين بچه ها همه از دست رفتن کمتر آدمه موفق توشون ميبيني شايد هم من بدببختا شونو هميشه ميبينم چقدر خوب که بيشتر بچه کوچولوها فارسي حرف ميزنن ما که با اين دو تا فارسي حرف ميزنيم نميدنم چرا سختشونه فارسي جواب بدن هوا تو زمستون گرم شده و فعلن حالي مي كنيم کلي بيل اومده که بايد بپردازم مسافرته گروني شد ها بعد از اين دو روز سر کار رفتم هنوز باز جا نيفتدم و رييسه اومده ميگه باز رفتي خوب حاللا باز دو هفته طول ميکشه سر حال شي بيچاره رييسه
عجب گزارشه پرت و پلايي شد ولي هنوز زندايم و قدره هوايه خوب رو ميدنيم
چون اوات و هيوا از من خواستن مينويسم
1
وقتي واسه اولين بلر رفتم استرليا و المان به محض ورود گفتم همين بود اين همه سالها تو دلم ميخواست اينجا باشم
دو: تو زندگيم هميشه دل رحم و مهربون بودم و هر کمکي از دستم برومده واسه همه کردم هيچ چشمداشتي هم از هيچ کس نداشتم
سه: از موزيک خوشم مياد مخصوصن خوانندهايه داخل
چهار: اسم وطنمو در چندين دانشگاهه اينجا زنده کردم و واسه اين به خودم ميبالم
5 :عاشقه خوانودم و پدر مادرم هستم
6 :از آدمايه پزي بدم مياد و به اصالت احترام ميذارم

|

Tuesday, December 05, 2006

Covered truth of life



The happiest people in the world are not those who have no problems,
but those who learn to live with things that are less than perfect.

|

Monday, October 09, 2006

مدتي اين مثنوي تنبل شد

ما همسايه هاي عجيب و غريبي داريم اولن که امدتن از هر مليتي باشن جدا زندگي ميکنن حالا يا آقاه با چند تا بچه تنها زندگي ميکنه خانمه گذاشته رفته صفا يا خانمه تنها هست و آقاه رفته دنباله يکي ديگه يا ول کرده رفته از شانسه بد ما يه همسايه ايراني هست که دو تا پسر هم دارن که هي تو گوش اين پسر ما ميخونن که ايران اصلاً به درد نميخوره بزرگه بهش گفته اونجا هلوون پارتي نميگيرن و به بچه ها اصلاً شکلات نميدن پسر ديگشون هم گفته اگه اونجا بري سرما بخوري به جاي قرص ميخ به آدم ميزنن حالا بيا و توضيح بده به اين آقا که نه بابا اينجورييا هم نيست هست?

|

Tuesday, June 20, 2006

رفت

نه مدتي هست که مهمون نداريم در واقع همه رفتن و من مدتي هست که تنها هستم ولي به زودي يه مرخصي دبش دارم و بقوله انوريها صفا سيتي البته تو اين مدت هم بيكار نبودم ها چند بار اين ايالت اون ايالت واسه کار رفتم ماموريت اما اين دوست ما رفت هم اون باخت هم من يعني بحثه ما برنده نداشت هيچ کس نتونست اين حسو پيدا کنه که حرفش اثري آن چناني داشته البته حالا که رفته ميبينم نه يه جوراي بي حساب و كتاب هم نبوده مثل اينکه دوست من خيلي زود فهميد که اون دنياي خيالي که هميشه تو جونيها ميساختيم اشتباه بوده و هميشه تو زندگي چيزايه با ارزش تري هست که خيلي دير ميفهميم ادما هميشه خوشبختي رو در مقايسه وضع خودشون با ديگران تعريف ميکنن بعد احساس بدبختي يا خوشبختي بهشون دست ميده گاهي چيزايه کوچيکي دور بر هست که چشما نميبينه و خدا ميدونه چقدر با ارزش هست ولي چون هميشه واسه ما چيزه خوب و بعد از قبل تعريف ميشه چشم مون نميبينه تا يه روز ميفهميم که معمولن هم خيلي ديره از قديم به ما تو بازار مي گفتن اين شلور خارجيه و ما هم ميگفتيم اين همون جيني هست که من دنبالش بودم ما تو زندگي ها مون هميشه مقايسه ميکنيم هيچ وقت نميفهميم چي ما رو خوشحال ميکنه و ما خودمون از چي لذت ميبريم ما لذت رو تعريف شده از دهنه ديگران ميگيريم و بعد ما هم معتقد ميشيم آره اين خوشبختيه حالا اگه به اون تعريف نرسيم هميشه احساس کمبود و بدبختي مي كنيم يه نگاهي دورو برمون ممکنه نشون بده چقدر چيزايه قشنگ داريم که لذت بخشه و ما رو شاد ميکنه و مگه همين مفهومه خوشبختي نيست من ممکنه نتونستم دوستمو قانع کنم در خيلي چيزا ولي سعي کردم واسش باز تعريفي از خوشبختي بکنم سعي کردم نشون بهش بدم که شماها چه چيزا داريد که دلمشغولي هاي يه زندگي خوشبخت ميتونه باشه اون هم موفق شد منو تو بهت و ناباوري بزاره از چيزه که هنوز هم باورش نميکنم من هنوز هم نميتونم باور کنم که خيلي چيزا تو مملکتمون مرده خوب حالا باز بقيش تا دفيه بعد فلن خانم بچه ها رفتن سفر و بايد برم يه فکري واسه شام بکنم خسته شدم از بس سابوي خوردم امشب يه شامه سالادي يا نه امشب نون و پنير ايراني و خيار شايد هم يه کمي هندونه

|

Friday, May 19, 2006

مهماني از شرق در غرب

اين روزا مهمآنهايي دارم از خونه که سال ها خودش و خانمش در اينه داشتنه زندگي خوب حسرته زندگي در غرب رو داشتن دارم ميچرخونمشون اينور اون ور و با واقعياته زندگي در غرب آشناشون ميکنم يواش يواش حضور واقعيات رو در چهرها شون ميبينم بعدن سعي ميکنم بيشتر بنويسم

|

Tuesday, April 04, 2006

13 بدر

عجب 13 بدري 60 دلار داديم واسه چلوکباب سوخته کلي گرما خورديم و عرق کرديم بعد هم کلي پز عالي شنيديم و خلاصه خسته رسيديم خونه بجاش هم رسيديم بچه ها خوابيدن اينش خيلي خوب بود

|

Tuesday, March 28, 2006

خوبي و بدي ميمونه يادگار

تو صحنه غريبه زندگي
هممون در نقش يک بازيگريم
هممون پشت نگاه سورتک
هميشه از صبح تا شب قايم ميشيم
واسه پنهون کردن گريه هامون
روي قلبو روحمون خط ميکشيم
تويه پشت صحنه دنياي ما
خوبي و بدي ميمونه يادگار
زندگي براي ما يه خاطره هست از تمام قصه هاي روزگار

|

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Drop E-mail